خط خطی های یک ذهن بیمار

خرید بک لینک
هیچ کس همیشه پاسخگو نیست و همیشه دلیلی برای پاسخگویی هست. امروز با چندین نفر از دوستانم تماس گرفتم و نیاز به مشورت با آنها داشتم هیچ کس جواب نداد. همان دوستانی که همیشه در لای دست و پای من هستند برای زمانی که کار با آنها دارم وقت ندارند. داشتم فکر می کردم باید به کسانی که در زندگی پاسخگو هستند بسیار احترام گذاشت حتی با وجود این که این پاسخگویی دلیل دارد. پاسخگویی پدر و مادر به خاطر خون، همسر به خاطر زندگی، همکار به خاطر کار و .... خط خطی های یک ذهن بیمار...

ما را در سایت خط خطی های یک ذهن بیمار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 109 تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 14:23

خیلی ها شروع یه روز را در لحظه ی طلوع زیبا می دونند. خیلیا شروع را کلا زیبا می دونند. اما اگه خوب به قضیه نگاه کنیم شروع های خوب شروع هایی تکراری هستند. هر شروعی که تازه باشه ترسناکه مثل روزهای اول در یک کار جدید. اولین روزهای مهاجرت اولین لحظات مرگ و .... امروز از این شروع های ترسناک داشتم. میگن احساس تکرار را دوست دارد و من احساس بدی داشتم. حس می کنم آینده جای بهتری ایستاده ام ولی رسالت من حکم می کند بنویسم که احساس بدی داشته ام. خط خطی های یک ذهن بیمار...

ما را در سایت خط خطی های یک ذهن بیمار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 117 تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 14:23

امروز بالاخره رفتم شرکت چیپس و پفک برندی که مدت ها صحبتش بود و با مدیر شعبه صحبت کردم و من را به آموزشی برای بار دوم فرستاد. بعد گفت : «شل میایی» پرسیدم اصطلاح شل میایی یعنی چی؟ پاسخ صحیحی به من داد گفت یعنی شش گوشه ی قلبت راضی نیست ممکنه حتی یک روز تنها بفرستمت در مسیر. در راه با حمید صادقی صحبت کردم مشورت گرفتم هم داستان مدیر شعبه را گفتم و هم عید نوروز و تولد بچه اش را تبریک گفتم. حمید می گفت فقط برو داخل فروش توزیع نرو چیزی هم نیست که نتونی. خط خطی های یک ذهن بیمار...

ما را در سایت خط خطی های یک ذهن بیمار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 94 تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 14:23

صبح زود که رفتم همسرم را به محل کارش برسانم همسرم از سر راهش پول گرفت از همان حساب مبادا تا هزینه های استخدام را انجام بدهم و بعد سر کار رفت. من رفتم طب کار کلی آزمایش دادم و بعد دیدم به عدم اعتیاد نمی رسم. رفتم پلیس +10 بابت سوپیشینه و بعد هم حساب کشاورزی باز کردم برای روز 5شنبه بودنش خیلی مفید بود. همسرم خانه پدرش رفته بود که به خانه دایی اش بروند من نرفتم چون درگیر بودم. بالاخره فرزاد پاسخ داد و رفتم به سمتش و دیدمش صحبت های بسیاری با هم داشتیم از خط خطی های یک ذهن بیمار...

ما را در سایت خط خطی های یک ذهن بیمار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 109 تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 14:23

خیلی این مدت درگیر بودم هم از لحاظ بدنی هم از لحاظ فکری اما درگیری در کار آرامش بخشه. مخصوصا برای منی که مدتی هم بیکار بودم. در این مدت مراحل استخدام را به اتمام رسوندم و چند روزی هم هست که در مسیرم می روم. البته به همراه سرپرستم. یه جورایی ازم پایه بوقی می کشن ولی خیلی جو بچه ها خوبه. صبح ها با هم صبحانه می خوریم سالن داریم فوتبال می کنیم. زندگی می کنیم واسه خودمون. امروز که 26 فروردین ماه است مدیر مالی شرکت قبلی دوبار با من تماس گرفت من هم عین خودش جوابش خط خطی های یک ذهن بیمار...

ما را در سایت خط خطی های یک ذهن بیمار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 119 تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 14:23

صفحه بندی